گفتم که چرا خسته و بیمار نمایی
افسرده و لاغر شده ای زار چرایی
چندیست ترا کوچه و بازار نبینم
پنهان شده ای از کس و اغیار کجایی
پرسیده ام از هر که سراغت همه گویند
گویا شده دیو ا نه ی یک یار کذایی
بر گو به من ای دوست بدانم ز چنین یار
از بهر چه آشفته و چون تار نمایی
گفتا تو ندانی که کجایم به فغان است
نامم بشر از جمله ی ابرار خدایی
چندیست به دنبال حقوقم به تکاپو
آواره شدم رفته به کردار گدایی
دستم بدرازا شده اندازه دنیا
گوش شنوا نیست بر این زار صدایی
گر یار شفیقی به خدا توصیه ای کن
شاید که بدین درد کند چاره دوایی
امان
امان
No comments:
Post a Comment