در سقف خانه مخروبه ای خموش
گنجشگ کوچک ما خانه پی نهاد
خرسند و با نشاط ، همراه یار خویش
پر پر زنان به خانه امید پا گذاشت
چندی گذشت به شب ها و روز ها
رفتند و آمدند
در بامداد روشن یک صبح دلنشین
غوغای زندگی ، در خانه سر گرفت
از تخم های کوچک پنهان به زیر بال
جیک جیک کنان
گنجشگ های لخت و نحیفی برون جهید
منقار زرد و کوچک و چشمان نیمه باز
با ل های بی پر ، دائم فغان به سر
مادر گرسنه ایم ، مادر گرسنه ایم
گنجشگ کوچک ما شد عیالوار
از شاخه ای به شاخه دیگر پی شکار
گه دانه ای ز گندم و گه خوشه ای ز جو
گاهی شکار مور ضعیفی ز مرغزار
رفتند و آمدند ، منقار پر بکار
خرسند و بی قرار ، غافل ز روزگار
در کنج دیگر این خانه خراب
دشمن نشسته بود
یک گربه سیاه ، آرام و بی صدا
چشمش به جوجه ها ، دنبال فرصتی
جان را دهد صفا
در خانه جوجه ها ، مشغول بازی اند
جیک جیک کنان به هر طرف از خانه می جهند
خوش حال و مست و شاد
در گیر
و دار بازی و غوغا به ناگهان
یک جوجه نحیف و ضعیف و بدون بال
افتاد بر زمین ، آ هی کشید و مرد
دشمن که چشم به دنبال طعمه داشت
از جا پرید ،
او را گرفت به دندان و تیز رفت
چندی که رفت
به کنجی نشست باز
سر را گرفت به سوی خدای خویش
آهسته گفت خدایا تو را سپاس
روزی رسان کودک نوزاد من تویی
گنجشگ ما ولی ، چشمش پر آب شد
No comments:
Post a Comment