منم آن اسیر سر پنجه عشق
که به زندان ابد محکوم است
این اسارت را من
با ولع میخواهم و تحمل دارم
زنده ماندن بی عشق
ظاهرش آزادیست
لیک بیهودگی است
و تکاپوی زیاد
حاصلش هیچ که هیچ
عشق تابیدن مهتاب به شب های سیاه
هرم خورشید زمستان بر برف
روشنایی بخشد
راه تاریک تو را
و به دل بنشاند
شوق و زیبایی را
عشق یعنی بودن
راه را با دگری پیمودن
دل بی عشق کجا میداند ؟
درد تنهایی مرغی به قفس
که ندارد یاری
No comments:
Post a Comment