Wednesday, 21 November 2012

اند ر حکایت شب شکرگذاری



یک بوقلمون به دیگری گفت
امشب نتوان براحتی خفت
من در عجبم که این خلایق
از بهر چه شکر ایزدی گفت
گر در صددند تا خداوند
بگذشت و گناه هر یکی رفت
جان من و تو از چه ستانند
بیهوده و بی جهت بسی مفت 
گویند که مردمان پیشین
چون آمده اند و میخکی کفت
نسل پدران و مادر ما
هی کشته و خورده اند جفت جفت
اکنون شده رسم روزگاران
از ما بکشند و شکر می گفت
ایکاش که مردمان در آنروز
یک تن ز خودش نپخته یا پخت
می کشت و بخورد تا به امروز
خود را بخورد و شکر آن گفت

No comments:

Post a Comment