Friday, 29 July 2011

صیاد


پایان روز جام طلایی که شد نهان
خونین که شد دل سیمین آسمان
خاک سیاه که چادر به سر کشید
صد ها ستاره که آمد بر آن میان
ماه از درون جام که پاشید بی دریغ
نور امید و شور به دلهای عاشقان
در برکه ای خموش یکی اردکی جوان    
سرمست و شاد از این سو به سوی آن
در انتظار یار که چون شام واپسین
باز آید از سفر بنشیند به آشیان
 در نور ماه ساکت و آرام و دلفریب
یارش بدید که پر زد در  آسمان
ناگه ز غرش تعری تنش بسوخت
در هم شکست و بانگ بر آورد نیمه جان
با آخرین توان خویش بگفتا که یار یار
دل برکش از من و زین آشیان ، نمان
صیاد اگر که سوخت به آتش تنم چه باک
ا ز درد انتظار تو رستم ا ز این جهان
امان

No comments:

Post a Comment