پایان روز جام طلایی که شد نهان
خونین که شد دل سیمین آسمان
خاک سیاه که چادر به سر کشید
صد ها ستاره که آمد بر آن میان
ماه از درون جام که پاشید بی دریغ
نور امید و شور به دلهای عاشقان
در برکه ای خموش یکی اردکی جوان
در انتظار یار که چون شام واپسین
باز آید از سفر بنشیند به آشیان
در نور ماه ساکت و آرام و دلفریب
یارش بدید که پر زد در آسمان
ناگه ز غرش تعری تنش بسوخت
در هم شکست و بانگ بر آورد نیمه جان
با آخرین توان خویش بگفتا که یار یار
دل برکش از من و زین آشیان ، نمان
صیاد اگر که سوخت به آتش تنم چه باک
ا ز درد انتظار تو رستم ا ز این جهان
امان
No comments:
Post a Comment