Friday, 29 July 2011

گفتگو با خداوند



گفتم به تو ای دوست که من خسته ام امروز
گفتی که رها کن همه امید به من کن
گفتم که به درد دل من نیست کس آگاه
گفتی که منم واسطه کوتاه سخن کن
گفتم که نباشد به جز از عشق تو ما را
گفتی که من از رگ به تو نزدیکترم روی به من کن
گفتم نکند یاد بری این من مسکین
گفتی نبرم یادتو گر یاد زمن کن
گفتم صنما صبر و صبوری دگرم چند
گفتی تو چه دانی چه زمان تکیه به من کن
گفتم تو بزرگی و منم ذره ولی دور
گفتی که قدم نه به رهم قصد به من کن
گفتم تو صبوری و منم عاشق دیدار
گفتی که منم مصلحتت شکوه به من کن
گفتم که منم یکه و تنها چه توان کرد
گفتی که تو نزدیک منی یاد زمن کن
گفتم که گنه کار منم توبه چه حاصل
گفتی که منم صاحب حق توبه به من کن
گفتم که پذیرا ی منی گر به سر آیم؟
گفتی که منم داور تو مویه به من کن
گفتم چه کنم زاین همه احسان و محبت
گفتی که فقط یاد زمن یاد زمن کن
امان 

No comments:

Post a Comment