Sunday, 31 March 2013

دیدار یار

باد صبا اول صبح بهار 
گفت به یک قاصدک 
دست مرا گیربرم پیش یار
قاصدک ازجای جست 
نرم و سبک شادمان 
دست به دستش گرفت
از سرکوهی بلند
از دل دشت و دمن
ازبردریا گذشت 
تا که به باغی رسید
پرزگل و لاله زار
لاله به همرنگ خون
قاصدک آنجا نشست
چشم بدنبال یار
باد صبا منتظر
خون به دل و بیقرار
قاصدک اما دمی
برسر گل ها پرید 
لاله سرخی بدید 
همچو رخ یار بود
دانه اشکی به چشم 
برسرگل جا گرفت
بال و پرش را ولی 
داد به با د صبا 

No comments:

Post a Comment