باد صبا اول صبح بهار
گفت به یک قاصدک
دست مرا گیربرم پیش یار
قاصدک ازجای جست
نرم و سبک شادمان
دست به دستش گرفت
از سرکوهی بلند
از دل دشت و دمن
ازبردریا گذشت
تا که به باغی رسید
پرزگل و لاله زار
لاله به همرنگ خون
قاصدک آنجا نشست
چشم بدنبال یار
باد صبا منتظر
خون به دل و بیقرار
قاصدک اما دمی
برسر گل ها پرید
لاله سرخی بدید
همچو رخ یار بود
دانه اشکی به چشم
برسرگل جا گرفت
بال و پرش را ولی
داد به با د صبا
No comments:
Post a Comment