شیشه را با کف دست
پاک کردم ز بخار
کوچه را مینگرم که سراسربرف است
شاخه ها از دیوار
سربزیر آورده
مثل گیسوی زنی پیرو سپید
دربلندای درختان چنار
قارقاری بر پاست
و کلاغان سیاه درهیاهو با هم
کوچه را مینگرم
نقطه ای درته آن می لرزد
مثل یک جسم سیاه
به گمانم که کلاغی است بدنبال
غذا می گردد
کوچه را برف سپید
سربه سر پوشانده
وفقط نقطه تاریک سیاه
ر وی فرشی ز سپیدی
نرم نرمک به جلو می آید
نقطه گاهی به جلو
و زمانی به عقب
بنظر می آید
چشم را دوخته ام برهرگام
بازهم شیشه کدرگشت ز هرم نفسم
بازهم با کف دست میزدایم آنرا
نقطه آمد به جلو
نقطه شد چوب سیاه
بی گمان نقطه دگر نیست کلاغ
صورتم را که زگرمای درون خیس شده
بازبر شیشه فشار آوردم
بازهم شیشه کدرشد ای وای !
بازهم با کف دست شیشه را کردم پاک
نقطه آمد . آمد.
وکلاغان سیاه..
با هیاهو زیاد
پرکشیدند و پریدند به اوج
نقطه نزدیک که شد
دیدمش مردی بود با عصایی دردست
می شناسم او را...
برف پوشانده سرو صورت او را اما
پای او تا به میان در دل برف
لنگ لنگان آمد
پدرم بود به دیدار پسر می آمد
درگشودم که درآغوش بگیرم او را
کوچه دیدم خالیست
همه جا برف سپید
همه جا سرد و سکوت
و من ازسردی آن لرزیدم
و پریدم ازخواب...
No comments:
Post a Comment