رفتم سر کوچه تا بگیرم دستش
یک خوشه بچینم ز نگاه مستش
از راه رسید و ناگهان ترسیدم
مادر ز جلو گرفته بابا دستش
آهسته بدنبال شدم بوروعبوس
شاید که خبردارنگردد شستش
نا گه پدرش به سوی من حمله نمود
یک سنگ رها شد ازمیان دستش
زد برسرمن چنانکه بیهوش شدم
بیدار شدم گرفته بود م دستش
بیچاره باباش خبرندا رد که پری
با چارقد خود زخم سرم
را بستش
No comments:
Post a Comment