Sunday, 7 April 2013

گفتگو با مهتاب

من و مهتاب شبی فصل بهار
بر سر برکه آبی زیبا
گفتگو میکردیم
قصه میگفت ز عشاق جوان
داستان از دل و دلداده گی و شیدایی
گفت دیدم که شبی چون امشب 
در همین نقطه که امشب من و تو 
درد دل میرانیم
دختری با پسری دست به دست 
دخترک دست نهاده ست به بالین  پسر
و پسرسخت درآغوش گرفته ست نگارش را سر
دخترک چون گل نرگس زیبا
پسرک بلبل مست و شیدا 
 هردو درخویش فرو رفته و من هم درآب
 به تماشا بودم
نفس باد صبا مشک بیاورد ز راه 
و فروبرد به گیسوی چو شب تارنگار
پسرک عطرگل اززلف چو بویید دمی
ناگهان ازجا جست
تند بادی شده بود و به خود میپیچید
آنقدر تند و سریع که ز امواج تنش
آسمان ابری شد
و چنان لرزه درانداخت به آب 
که دگرهیچ ندیدم تا صبح
آفتاب آمد و من رفتم وعشاق جوان نیزیقین

No comments:

Post a Comment