من و مهتاب شبی فصل بهار
بر سر برکه آبی زیبا
گفتگو میکردیم
قصه میگفت ز عشاق جوان
داستان از دل و دلداده گی و شیدایی
گفت دیدم که شبی چون امشب
در همین نقطه که امشب من و تو
درد دل میرانیم
دختری با پسری دست به دست
دخترک دست نهاده ست به بالین پسر
و پسرسخت درآغوش گرفته ست نگارش را سر
دخترک چون گل نرگس زیبا
پسرک بلبل مست و شیدا
هردو درخویش فرو رفته و من هم درآب
به تماشا بودم
نفس باد صبا مشک بیاورد ز راه
و فروبرد به گیسوی چو شب تارنگار
پسرک عطرگل اززلف چو بویید دمی
ناگهان ازجا جست
تند بادی شده بود و به خود میپیچید
آنقدر تند و سریع که ز امواج تنش
آسمان ابری شد
و چنان لرزه درانداخت به آب
که دگرهیچ ندیدم تا صبح
آفتاب آمد و من رفتم وعشاق جوان نیزیقین
No comments:
Post a Comment