آهسته به من گفت که دزد آمده است
گفتم دلت آسوده که مغبون برود
آز دزد که آیدت به شب هیچ مترس
دزدی که به روز آمده قارون برود
دزدی که بروز آمده داناست به کار
دزد شب بیچاره چو مجنون برود
آرام بخواب تا که آن دزد مگر
آسوده خیال و بی دلی خون برود
No comments:
Post a Comment