Wednesday, 21 September 2011

روباه و زاغ و قو


در یک شب تاریک و سیاه
آندم که چراغ آسمان در پس ابر
پنهان شود و عیا ن دوباره
در گوشه برکه ای دو قو در بر هم
سر کرده به زیر بال
در خواب عمیق
در گوشه دیگری کمین کرده به شب
روبا ه شرور
دنبال زمانی که سر انجام بر آرد کامی
قوهای سپید با خیالی آرام
غافل شده از حادثه بر موج خیال
دلگرم و سبکبال ز عشق
خواب خوش خود میدیدند
گاه گاهی که نسیم
موجی آرام ز آب
بر تن خفته آنان میزد
سر بر افراشته با ناز به اطراف نظر میکردند
و دل آسوده از آن
که بهم نزدیکند
باز آرام درون پر خویش
سر فرو می بردند 
آنطرف تر اما
قصه شکل دگری جاری بود
روبه کوچک ما گام به گام
بی صدا، سینه به خیز
چشم ها زل زده بر روی هدف
گوش ها تیز قدم بر میداشت
ابر ها جمع شدند و به هم پیوستند
آسمان تیره و تا ر
نه دگر مهتابی که بتابد بر شب
نه دگر زمزمه ای دا شت نسیم
ناگهان توفان شد
آسمان غرش کرد
رعد برخاست ز ابر
موج سنگین آمد
هر دو دلداده ز خواب
به سراسیمه گی از جا کندند
و بهمراه خروش امواج
سا حل از کف دادند
همره موج شدند
روبه کوچک ما غمگین شد
دلش از غصه شکست
رفت تا شام دگر جای دگر
کام گیرد شاید
روبه کوچک ما در بر گشت  
زاغکی دید سیاه
بر سر شاخ نشست
مست و مغرور پنیری به دهان
روبهک گفت به زاغ
تو که زیبا و خوش آوا زبد ی
مدتی هست که با صوت خوشت
دل من ننوازی
زاغ بیچاره و مغرور دمی
چون دهان را وا کرد
از کفش رفت پنیر
روبه کوچک ما کام گرفت
تا دگر باره کجا
زاغ مغرور
و یا قوی سپیدی شاید  
بر رهش بنشیند 

No comments:

Post a Comment