دزدی به خانه مردی فقیر رفت
در خانه هیچ متا عی گران ندید
دلگیر و غمزده قصد خروج کرد
درکورسوی شمع یکی رامیان بدید
دستی بدر گرفته و دستی به کاسه ای
گفتا به دزد برادر نران امید
در پیش پا ی تو مهمان دیگری
آن فرش پاره ما را بجان خرید
گر قا دری تو به یک کاسه بس کنی
این کاسه نیز ز همسایگان رسید
No comments:
Post a Comment