Sunday, 25 September 2011

دزد و فقیر


دزدی به خانه مردی فقیر رفت
در خانه هیچ متا عی گران ندید
دلگیر و غمزده قصد خروج کرد
درکورسوی شمع یکی رامیان بدید
دستی بدر گرفته و دستی به کاسه ای
گفتا به دزد برادر نران امید
در پیش پا ی تو مهمان دیگری
آن فرش پاره ما را بجان خرید
گر قا دری تو به یک کاسه بس کنی
این کاسه  نیز ز همسایگان رسید   

No comments:

Post a Comment