برای آنکه مرا زاد و زندگی آموخت
چراغ زندگیم بود و تا به آخر سوخت
دلش به وسعت دریا رخش چو غنچه گل
مثال شمع به شب های تار من افروخت
به آسمان خدا رفته یا که باغ بهشت
به هرکجا که بود چشم من بدانجا دوخت
به روز مادر و یاد عزیز او امروز
دلم گرفته و یادش چو شعله جانم سوخت
خمار
نغمه ی بلبل و آوای نی وفصل بهار
می کشد این دل بیچاره به پیکار قمار
پاکباز از در میخانه برون خواهد شد
جامها کرده تهی ازمی و بد مست و خمار
تا که این گنبد چرخنده بچرخد بر پای
دل بیمار مرا نیست همی صبر و قرار
تا د گر باره بهار آ ید و گل ها بدمد
نغمه بلبل و آ وای نی و د ید ن یار
No comments:
Post a Comment