فریاد زدم بر سر بازار که مردم
محصول مرا هیچ خریداری هست؟
ناگاه رسید یک خریدار زراه
پرسید چه داری و چه مقداری هست؟
گفتم که دلم، کوچک و سرد است و خموش
گفتا که متاعت دگرش یاری هست؟
گفتم اگرش یار به بر بود چه سان؟
هم کوچک و سرد است و بدین زاری هست
گفتا که خریدارنیم من که یقین
دل را که نبد یار به جان باری هست
No comments:
Post a Comment