یک شب ملکی به خوابم آمد
گفتا که گه حسابم آمد
گفتم چه حسابی چه کتابی؟
گفت انچه در این کتابم آمد
گفتم که سواد خواندنم نیست
گفتا تو نخوان جوابم آمد
گفتم که طلبکارو یا مدیونم
گفتا به گمان صوابم آمد
گفتم که خدا خودش بداند
از آنچه مرا عتابم آمد
زینروست که قادر توانا
بخشیده مرا، خطابم آمد
بیهوده مگو هر آنچه گفتم
اینها همه را بخوابم آمد
No comments:
Post a Comment