چون قفس سینه را پرکنم ازیاد تو
عطربهاری دهد هرنفسم روز وشب
برسرکوی تو دل با زکند سفره را
تا که نشینی برآن خوان سراسر تعب
سازجدایی مزن مطرب خوش چنگ من
تلخ مکن شام من بی می وبزم و طرب
دل به تومفتون شده خانه ندارد قرار
سوخته ازعشق توهم دل وهم جان به تب
ای که به رندان دهی جام لب لعل را
قطره ای ازآن مراتا نرسد جان به لب
No comments:
Post a Comment