ناگهان تنگ
بلورین دلم خورد ترک
آبش از دیده
چکید
گونه هایم را
شست
وقت رفتن شده
بود
و جدایی ، هیهات
آه سردی به
بلندای زمان
برکشید ازقفس
سینه
سپس بال گشود
داغ او بردل من ماند
به عمر
جای او نیزبه
هرلحظه کنارم خالیست
No comments:
Post a Comment