Thursday, 7 January 2016

گذرعمر




ای عزیزان که مرا همرا هید
همه ارشد، همه با دانش و با تجربه اید
بگذارید بگویم سخنی را به شما
نه که یک راز بدی
بلکه چون روز بود روشن وخود میدانی
بهترازمن به یقین

****
عمرما می گذرد روزبه روز
چه بخواهی ، چه نخواهی آن را
گرکنی شکوه مدام، وبه ماتم سپری
یا که لبخند به لب ، چهره ات شاد چوگل
داد وفریاد کنی برسرخلق،
یا که آرام ودلت چون دریا

*****
عاقبت موی توگردد چون برف
کمرت خم شود ازبارزمان
دست ها لرزد وگه گاه فراموش کنی
تو کجا؟ خانه کجا؟ دوست کجا؟
واقعیت این است وگریزی هم نیست

*****
من براین باورم امروزکه عمرم بگذشت
خوش براحوال کسی خواهد شد
که بدین لحظه ی عمرگذران
خانه اش گرم وچراغش روشن
یاردرخانه وایام به کام
دوستان گرد وجودش چون شمع
کودکان دست بگیرندش دست
آنچنانی که درایام جوانی بگرفت
دستشان را دردست
ودل آرام گذارد ایام

******
آن چه گفتم نتوان داشت مگر
با محبت و صداقت و صفا
دوستی با زن و فرزند و زبانت به دعا
چهره ات شاد و به لب خنده ، زبانت شیرین
نفست گرم و رفاقت برجا
خانه ات مامن دل های پرازرنج وتعب
دل توسنگ صبوردگران
این چنین است که ارشد باشی

این چنین است که ارشد مانی

No comments:

Post a Comment