بامدادی دگر از راه رسید
همچو دیروز و پریروزو دگرصدها روز
دست و روئی زده برآب خنک
لقمه نا نی به دهان کرده فرو
پای در کفش و دوان جا نب کار
نکند دیر شود باز بمانم از روزی خویش
همه روزم شده یکسان و همی راه چوهم
نه فقط کار من است ، که هزاران چون من
عده ای نیزبه شب بیدارند و بخوا بند به روز
نه که ازبهر درآوردن نان ، یا که بیماری و درد
بلکه از بی عاری ،یا که از بی دردی،
روز ها خواب و به شب بیدارند
کارشان خوردن مال دگران ، نه که یک لقمه نان
هرچه را دید یقین خواهد خورد
آنچه را خواست دلش خواهد برد
زن و فرزند کجا ، دلبر و دلبند کجا؟
دلبرش مال و منال ، کودکانش اموال
لیک خرسند از آنست که هنگام سحر
یا زمانی که رود در بستر
سرگذارد بر مهر وبخواهد زخدا
تا ببخشد او را
و زهی خاطر باطل که خدا بخشاید
بی گمان داد ستاند و نشاند بردرد
به زمانی که نمیدانی کی؟
و به جا ئی که ندانی به کجاست !
No comments:
Post a Comment