گفتی شب مهتابی آیم به قرارت
آرام کنم آن دل بی صبروقرارت
هیها ت چومهتاب ببیند رخ ماهت
پنهان شده شب تارشود وقت قرارت
گربرسرعهدی توبه ما روی صداقت
رویت منما چون که درآیی به قرارت
گرروی بپوشانی و از خانه در آیی
مهتاب نداند که تو آیی به قرارت
آنگاه که پاشد به زمین دانه الماس
آسوده درآیی به برم طبق قرارت
No comments:
Post a Comment