Monday, 9 April 2012

طریق زند گی



من نیزچو جانداری
یک روزشوم باری
درخاک سیه پنهان
آسوده زهر کاری
برگور درم آید
سنگی و نوشتاری
گه گاه کسی شاید
برآن پی دیداری
من خویش نمیدانم
روحم به کجا ساری
درآتش دوزخ یا
آغوش پری یاری
این نکته ترا گویم
تا گوش مگرداری
به آنکه دراین دنیا
تا هستی و جان داری
هم خانه کنی خود را
درخانه به دلداری
ازعشق سخن گویی
مهرش تو به دست آری
هم نیک به پندارت
هم نیک به کرداری
با صدق وصداقت هم
شب روزبه سرآری
با خلق درآمیزی
همسایه میازاری
چون وقت سفرآمد
ارزنده بری باری
آندم که به یاد آیی
یا نام توشد جاری
گویند همی مردم
خوش بود وخوش افکاری
آسودگی ارخواهی
بشتاب و بکن یاری
با دوست تناول کن
یک لقمه اگر داری
اینست یقین جانا
انسانی و د ینداری
فر دا که خدا پرسد
باخود چه به برداری
با شوق بدو گویی
عشق توبدل آری
راه تو نمودم طی
هرجاو به هرکاری
خشنود چو شد آنگه
آن خانه تو جا داری

No comments:

Post a Comment