Tuesday, 13 March 2012

هذیان

تصور کن زمانی میرسد کار
که جز مهر و محبت نیست با یار
همه با هم دگر هم کیش و همدل
به شیرینی سخن گویند و رفتار 
تصور کن که جنگ و دشمنی نیست 
به پایان میرسد کشتار و پیکار 
جهان لبریز میگردد ز شادی 
کسی را با کسی نبود دگر کار 
تصور کن همه سیرند و خرسند 
فراوان گشته محصولات بسیار 
همه سالم همه خندان همه شاد 
نه بیماری نه دکتر نی پرستار 
تصور کن دگر دود و دمی نیست
هوا مهتابی و روشن شب تر 
  به روز اندر ز خورشید جهانتاب
زمین و آسمان از نور سر شار 
تصور کن بیابانی دگر نیست 
همه باغ است و بستان است و گلزار 
زمین پوشیده از سبزینه دائم 
زمستان ها و تابستان چه پر بار 
تصور کن همه با علم و دانش  
دگر آموزشی هم نیست در کار 
نه ترس و وحشتی از باد و توفان 
نه میلرزد زمین نی سیل خونبار 
تصور کن کسی دیگر نمیرد 
ز جسم و جان نگردد هیچ کس زار 
خزان هرگز به گلها در نیاید 
کویر لوت هم گردد چمنزار 
تصور کن که حافظ باز گردد 
ز خواب ناز سعدی گشته بیدار 
تمام شاعران یکباره با هم 
چنین سر داده فریاد و به اسرار 
امان دیوانه ای هذیان چه گویی 
از این پرت و پلاها دست بردار 
 

No comments:

Post a Comment