تصور کن زمانی میرسد کار
که جز مهر و محبت نیست با یار
همه با هم دگر هم کیش و همدل
به شیرینی سخن گویند و رفتار
تصور کن که جنگ و دشمنی نیست
به پایان میرسد کشتار و پیکار
جهان لبریز میگردد ز شادی
کسی را با کسی نبود دگر کار
تصور کن همه سیرند و خرسند
فراوان گشته محصولات بسیار
همه سالم همه خندان همه شاد
نه بیماری نه دکتر نی پرستار
تصور کن دگر دود و دمی نیست
هوا مهتابی و روشن شب تر
به روز اندر ز خورشید جهانتاب
زمین و آسمان از نور سر شار
تصور کن بیابانی دگر نیست
همه باغ است و بستان است و گلزار
زمین پوشیده از سبزینه دائم
زمستان ها و تابستان چه پر بار
تصور کن همه با علم و دانش
دگر آموزشی هم نیست در کار
نه ترس و وحشتی از باد و توفان
نه میلرزد زمین نی سیل خونبار
تصور کن کسی دیگر نمیرد
ز جسم و جان نگردد هیچ کس زار
خزان هرگز به گلها در نیاید
کویر لوت هم گردد چمنزار
تصور کن که حافظ باز گردد
ز خواب ناز سعدی گشته بیدار
تمام شاعران یکباره با هم
چنین سر داده فریاد و به اسرار
امان دیوانه ای هذیان چه گویی
از این پرت و پلاها دست بردار
No comments:
Post a Comment